تبریکی از جنسِ اِندلِس لاو…

شاید اینکه آدم بخواد خاص ترین و تاپ ترین حرفاشو نگه داره واسه روزِ تولدِ مهربون ترینش، کارِ خوبی باشه اما حساسیتِ آدم رو اونقدر بالا میبره که حس میکنه هیچ متن یا شعری وجود نداره که بتونه تاپ و خاص باشه…

واسه همینم مجبوری یه پست بری از حرفای خودت…

از حسِ خودت…

پس ،

به نام خدا

از اینکه به یاریِ خدای بزرگم  از امسال، سالِ هزار و سیصد و هشتاد و هفتِ شمسی (که اتفاقا سال کبیسه هم هست!!) باید همیشه همچین روزی رو، یعنی هجدهم بهمن ماه رو به عنوانِ روزِ تولدِ مهربون ترینم یعنی تو، جشن بگیرم و خوشحال باشم و کادو بدم و تو ناز کنی و بگی نمی خوای و کیک بخوریم و سورپریزت کنم و خلاصه کاری کنم که برات یه روز خاصی باشه(جوری که سعی کنی تولدم خیلی خیلی بیشتر تلافی کنی) ، خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم. و فعلا دورادور از مامان و بابا تشکر می کنم که امانت داری کردن این بیست و شش سال…

از صمیمِ قلبم(اون تهِ ته) تولدت رو برای ششصدمین بار تبریک میگم و امیدوارم یه روزی هفتاد سالگیتو باهم جشن بگیریم…خودمون دوتایی… از فلاسفه ی بزرگ کانت و دکارت و تمامِ خاطراتِ جوونیمون باهم بگیم و بخندیم و کیک بخوریم(البته اگه مرض قند نداشتیم!!)

عزیزِ  جان(تیریپ صالح اعلایی ) ممنونم بابتِ تک تکِ بوسه هایی که با اون دستای مهربونت با گوشیی کا هفتصدوافغانت برام می فرستی… خداکنه زودتر فرجی بشه دیگه مجبور نباشی تو پیامک این کارو بکنی!! “آمین”

مرسی از اینکه تقریبا همیشه یه ربع(یا بیشتر) دیرتر میرسی سرِ قرارامون.چون باعث میشه منتظر بمونم و این انتظار باعث میشه وجودت برام شیرینتر جلوه کنه. اما وقتی رفتیم سرِ خونه زندگیمون(ایشالله) دیر بیای متاسفانه میگم برو همونجایی که بودی…شرمنده عزیزم…

سعیدِ من! الهی قربونِ اون چشمات بشم،اگه یه بار دیگه وقتی دارم با تمامِ هیجانی که دارم یه چیزی رو تعریف میکنم، بپری وسطِ حرفم و بگی “زودتر بقیشو بگو وحیده! تو هم عینِ مامانِ من دوساعت آسمون ریسمون میبافی به هم” میشه دفعه ی سوم!! نکن این کارو! صبر کن عزیزم… بذار حرفم تموم بشه… ذوقم رو کور کنی اون وقت این وحیده ی پرهیجان و پرحرف، حرفاشو بره به کی بگه آخه؟ عزیزم یه کم باید صبورتر باشی…ناسلامتی میخوای پدر بشی تو…

عزیزِ دلم، الهی درد و بلات بخوره تو سرِ دشمنات، الهی یه تارِ مو از سرت کم نشه، الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده خیلی دوستت دارم اما این متن اگه همین جوری ادامه پیدا کنه کار به دعوا می کشه!! D:

صمیمانه ترین تبریکاتِ منو بپذیر با یه دنیا مهربونی و عشق و اینا…


“مطابق با ساعتی که گفتی به دنیا اومدی این پست به روز شده ها”

منتشرشده در: on فوریه 6, 2009 at 4:30 ق.ظ (3) دیدگاه

با گلرخی به بستان گفتم پس از چمیدن
هنگام چیست گفتا با بوسه غنچه چیدن
گفتم که در لب تو جان منست گفتا
شیرین رسی به کامی با جان به لب رسیدن
گفتم که چیست رویت در شام زلف گفتا
مهتاب پشت ابرست در حالت دمیدن
گفتم ستاره ها چیست بر سقف آسمان گفت
اشکی بود به مژگان در لحظه ی چکیدن
خوش دولتیست با دوست در پای گل نشستن
وانگه حدیث دل از دلبران شنیدن
گاهی به روی ماهی با بوسه گل نشاندن
گه پا به پای یاری بر هر چمن چمیدن
که تابه شب چه زیباست با آفتابرویی
در زیر چتر گل ها بر سبزه آرمیدن
هر لحظه آن دلارام در کار دلرباییست
دلداده را نشاید دست از طلب کشیدن
آهووشا غزالا ما مست آن نگاهیم
چون آهوان خطا بود از عاشقان رمیدن
پروانه شو به هر باغ تا عطر گل بنوشی
ذوقی ندارد ای دل در پیله ها تنیدن
گیتی به کس نپاید وز او وفا نشاید
زین سنگدل همان به روزی طمع بریدن
حکم غزلسرایی بر نام ماست امروز
بر گو به هر که دارد شوق غزل شنیدن

منتشرشده در: on فوریه 1, 2009 at 2:05 ب.ظ یک نظر بنویسید
Tags:

!!به اندازه ی خودم!!

شاید هیچ کس تو دنیا به اندازه ی من ارزشِ این وقتها و فرصت ها رو ندونه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من قدرِ این دوستی ها و رفاقت ها رو ندونه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من لذتِ بودن ها رو نفهمه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من به عرضِ زندگی فکر نکنه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من از نورِ خورشید لذت نبره و هر روز به عشقِ دیدنش از خواب بیدار نشه…

آره… هیچ کس به اندازه ی من طعمِ شیرینِ زندگی رو نمی چشه!

چون هیچ کس به اندازه ی من تنها نبوده…

هیچ کس به اندازه ی من طعمِ نبودن ها رو نچشیده…

هیچ کس به اندازه ی من دلش واسه خورشید تنگ نشده…

هیچ وقت دلم نخواسته جای کسی رو بگیرم… واسه همینم می گم که هیچ کس به اندازه ی من این چیزا رو حس نمی کنه…

عشقِ من…

وقتی حرف می زنی هم گوش می دم هم می بینمت هم باهات حرف میزنم…

منتشرشده در: on ژانویه 27, 2009 at 2:59 ب.ظ یک نظر بنویسید

اِند لِس…

اولین بار بود که تو کت و شلوار میدیدمت(به جز عکس پرسنلیت) و سرجمع سومین بار بود که اصلا میدیدمت. می خواستی بری عروسی، می دونم اومدنت مرامی بود، می فهمم این چیزارو…

اما چیزی که به خاطرش دارم اون روز رو یادآوری میکنم، حرفی بود که وقتِ خداحافظی بهم گفتی. نمی دونم خودت یادت هست یانه اما خب ما زنها یکی از خصوصیاتمون اینه که یه سری از حرفها رو دقیق تا آخرِ عمر یادمون می مونه.اون روز بهم گفتی که ما قبلا یه قالبی از عشق تو ذهنمون شکل گرفته بود، و تو همون گذشته به هر دلیلی اون قالب شکست. اما الان داره یه قالب جدید شکل میگیره….


چند جلسه از دیدارهامون گذشته بود نمیدونم اما یه روز دیگه یه حرف دیگه ای زدی.گفتی نمی دونم تو هر دفعه خوشکل تر میشی یا قیافه ات داره تو ذهنم جا میگیره و….

دوستت دارم و دانم که شدی محرم ِ رازم

اینکه با محرم ِ رازم شده ام دوست، سپاسم*…

* این شعر به جای تمام اشعار نغزی که می سُرایی  ;)

منتشرشده در: on ژانویه 17, 2009 at 8:30 ق.ظ ۱ دیدگاه

اگر با من نبودش هیچ میلی…

توی فیلمِِ دلشکسته اولاش که “امیرعلی” به شدت از “نفس” متنفر بود و تمام تلاششو می کرد که  باهاش  تو دانشگاه برخوردی نداشته باشه،و تو خونه مدام به مادرش از این وضعیت گله می کرد، مادرش به این وضعیت می خندید و وقتی امیرعلی دلیل خنده رو می پرسید، مادرش می گفت: بعدا بهت می گم

نمی دونم شما تاحالا این جمله رو قبلا هم جایی شنیدین یانه. اما من خوب یادمه وقتایی که این جمله رو شنیدم.چون چندماهی بیشتر نگذشته از اون روزا..روزایی که دربه در به دنبال یه جواب از خدا بودم. اینکه “چرا؟” چرا این اتفاق ها داره می افته و اینکه کجای کارم اشتباه بوده؟ روزایی که باحسرت به گذشته ام فکر میکردم و گمانم به این بود که از غصه دق خواهم کرد…همون روزا بود که خدا فقط در جوابِ بی طاقتی هایِ من می خندید و می گفت بعدا بهت می گم!! من صداشو می شنیدم.میدونستم باید صبر کرد.میدونستم یه روزی میرسه که می فهمم دلیلِ این همه سختی کشیدن چیه….


آخرِ فیلم مامانِ امیر علی بهش گفت: “اگر با من نبودش هیچ میلی    چرا ظرفِ مرا بشکست لیلی


________________

خدای خوبم.مهربون تر از مهربونترینم یه گوشه ی چشمی به این قلبِ من بکن…نوکرتم!

منتشرشده در: on دسامبر 31, 2008 at 9:04 ق.ظ (3) دیدگاه

ای جانِ من :)

 

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گلی تا که من زنده ام ماندگار است

 

59155531306-lg

منتشرشده در: on دسامبر 30, 2008 at 6:11 ب.ظ یک نظر بنویسید
Tags:

لختی صبر کن..

اول دبیرستان بودم، اون شب رو هیچ وقت یادم نمی ره به خاطر حسِ عجیبی که گریبانمو گرفته بود.زنگ زدم با سارا حرف زدم.از همه دری…اولش هی به شوخی بهش گفتم اگه فردا ازم خبری نشد یه سر بیا دمِ خونمون.دیدم حرفمو جدی نگرفت! بهش گفتم سارا حس میکنم برای من فردایی وجود نداره.امشب شبِ آخرمه! فکر کرد دارم شوخی میکنم اما حرفم جدی بود.زدم زیرِ گریه.گفتم که نمیدونم چرا این طوری شدم. هر چی به فردام فکر می کردم انگار اصلا قرار نیست فردایی برای من شروع بشه…عجیب بود.رفتم شام بخورم .گوجه بادمجون داشتیم.باهاش بازی بازی می کردم اما هیچ میلی نداشتم. میخواستم به مامان هم بگم…بازم گریه ام گرفت…گفتم مامان من امشب میمیرم. اصلا جدی ام نگرفت…یادم نمیاد شب باچه حالی خوابیدم اما خب فردا صبحش بیدار شدم و زندگی برام ادامه داشت.

دی ماه 84(شایدم 83)بود.دوشبِ قبلش مادربزرگم فوت کرده بود. همون احساسِ خلاء اومده بود سراغم.دلم بدجوری به شور افتاده بود. بازم حس می کردم فردایی برام وجود نداره.اما تو ذهنم کلی آرزو داشتم که هیچ کدوم برآورده نشده بود.به مامان گفتم، انگار این دفعه جدی گرفت چون قیافه اش به هم ریخت! رفت یه کم اسفند آورد دور سرم چرخوند و دود کرد.بعدشم یه آیه الکرسی خوند و بهم فوت کرد…مثل آبی بود رو آتیشِ دلم. انگار خیالم راحت شده باشه.وقتی به فردا فکر میکردم دیگه هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم و مطمئن بودم که میاد.

گاهی وقتا محدودیت های جسمم، روحم رو خسته و آزرده میکنه و روحم از اینکه نمی تونه واسه خودش رها باشه بدون هیچ دغه ای، می گیره. وقتی حسِ مریضی بهم دست میده هزار و یک فکر میاد به سرم که “نه! من نباید مریض شم.الان نه فرصتِ مرخصی گرفتنه نه مریض شدن!!” گاهی از خوردن و خوابیدن هم خسته میشم. انگاری اینا همه محدودیت هایی هستن که با جسم همراهن…نمیدونم دلتنگی محدودیتیه که روح ایجاد میکنه یا جسم. اصلا اینکه فلسفه ی دلتنگی چیه؟ چرا یه چیزی یا یه کسی که یه مدت(یه مدت از یک دقیقه شروع میشه و میتونه تا سالها ادامه داشته باشه) از جلو چشممون دور میشه براش دلتنگی میکنیم؟ بی تابش میشیم؟

مشکل اینه که ما زنها فضای ذهنمون یه اتاقِ بزرگه که تمامش پرشده از چیزهایی که بهش فکر میکنیم.هیچ طبقه بندی هم وجود نداره که بخوایم هر موضوعی رو از بقیه جداش کنیم. هیچ چاره ای نداریم جز اینکه باهاش کنار بیایم و سرِ امتحان به فکر کارهای سرِ کارمون باشیم و سرکار که هستیم به این فکر کنیم که…

———————–

پ.ن. آشفته نویسی هم دنیایی داره. اینکه خودتم ندونی قراره خواننده از این مطلب چی دستگیرش بشه…شاید هدفم فقط نوشتن حرفایی بود که مجال گفتنش نیست.

منتشرشده در: on دسامبر 21, 2008 at 12:48 ب.ظ ۱ دیدگاه

خدا کند…

خدا کند که ز دلهای ما صفا نرود
 غبار وسوسه در چشم پاک ما نرود
خدای خوان چو شدی دوری از تلاش مکن
که با دعای تن آسودگان بلا نرود
چه نغمه هاست کز آن موج فتنه برخیزد
ندیم عقل به دنبال هر صدا نرود
غلام همت درویش نخوت اندیشم
که از غرور به دربار پادشا نرود
روا بود که ز روز سیه بیندیشد
هرآنکه نیمشبان بر در خدا نرود
فغان زر طلبان از جحیم می شنوم
اگر که خواجه بداند پی طلا نرود
ز کاسه ها بدر اید دو چشم بی پرهیز
اگر به کوی کسان از در حیا نرود
توانگر به فتوت چنان سرآمد باش
که مفلسی ز سرای تو نارضا نرود
تو دست معجزه بنگر در آستین کلیم
که فتنه بر سر فرعون از عصا نرود
اگر ز خرمن همسایه شعله برخیزد
گمان مدار که دودش به چشم ما نرود
طبیب اگر که زبان را به مهر بگشاید
ز کوی او تن رنجور بی شفا نرود
به یک نگاه چنان در دلم نشست آن ماه
که یاد او ز سر من به سالها نرود
به شام تیره ی خود یک ستاره دارم و بس
 چه روشنم گر از این آسمان سها نرود

star
star

 

منتشرشده در: on دسامبر 8, 2008 at 11:07 ق.ظ یک نظر بنویسید
Tags:

شوری بر خاست…

صد نشتر عشق بر رگِ روح زدند

یک قطره چکید و نامش دل شد….


دلم میخواست الان ده سال از زندگی مشترکمون گذشته بود. بعد من همینجوری مثل همین روزا دوستت داشتم. و هر روز همین جوری برام طراوت و تازگی داشت. و تو برام مثل الان قابل احترام بودی. مثل این روزا دوست داشتم همش بخندی تا من صورتتو وقتی میخندی ببینم. یا دوست داشته باشم دستتو یه وقتایی حلقه کنی دور گردنم و سفت فشار بدی و اون فعل هجوت رو در مورد من بکار ببری :) … دوست دارم اون روزا که میرسه مثل حالا، نگرانِ نگرانیهات باشم. می دونی رازِ زندگی ای که می گم چیه؟ به گمانِ من عشق مثل یه گلدونه که باید هر روز دقیقا یه لیوان آب بهش بدیم.چطور اون گلدون اگه یکی درمیون بهش آب داده نشه، پژمرده میشه و چه بسا میمیره؟ عشق هم همینطوریه. باید هر روز به مقدار معینی بهش پرداخته بشه. تا همیشه شاداب و سرزنده بمونه.اینکه فکر کنیم که در طی زمان ممکنه بی نیاز از توجه بشه غلطه…چه بسا که خیلی از زندگی ها همینجوری خشکیدن و به روزمرگی تبدیل شدن.(خداکنه حرفام شعارگونه نباشه :) …. )داشتم از ده سال دیگه میگفتم! دوست دارم ده سال دیگه بشه… هنوز یادمون باشه هشتم شهریور روزِ فرارِبزرگمون بوده. یادمون بیوفته و بهش بخندیم! مثل این روزا به اون سبز پوش بد وبیراه بگیم و تو گودر هی به هم بگیم “ببخشید شما چه نسبتی با هم دارید؟” بعدش من بگم که پسرعمویِ پسر عمه ی بابایِ من میشه شوهرِ دختر عمه ی بابایِ تو!(میدونم تکراریه ولی عاشق این نسبتم!!) دوست دارم ده سال دیگه یادِ جمعه های تابستون بیوفتیم که به جای صبحونه کیک کاکائویی باهم میخوردیم و از بس عمله خفه کن بود نصفشو میریختیم دور :) اوووووووممممممممممم…به به….چه شیرینه این زندگی باتو

http://www.bbcgoodfood.com/recipes/3092/images/3092_MEDIUM.jpg

love

منتشرشده در: on دسامبر 1, 2008 at 9:54 ق.ظ ۱ دیدگاه
Tags: ,

جدائی ناپذیر

دیشب روحِ من و روحِ تو در هم آمیختند.می دیدم! زیبا بود و دوست داشتنی…شنیدم که آهسته در گوش هم نجوا میکردند و نوای دوست داشتنشان همه جا را پر کرده بود. صدای قهقه ی شان مستم کرد چندان که گریه امانم را برید. بی وقفه باریدم از خوشحالی شان.شعر می سرائیدند برای هم…

یکی به دیگری می گفت:

دلِ من سرگشته ی توست

نفسم آغشته ی توست

به باغ رویاها چو گلت هستم

برآب و آئینه چو مهت هستم…


میان تمام حرفهای عاشقانه که رد و بدل میکردند، حس کردم عهد می بندند، دلم لرزید!دقت که کردم شنیدم که عهد بستند جدائی ناپذیر بمانند.تا ابد! برای هم…

http://jalab.persiangig.com/image/2%20(wWw.Jalab.Co.Sr).jpg

—————–

دلم میخواد یه جایی باشم هیچ کس (جز تو)کاریم نداشته باشه، آهنگ پری رو بذارم باهاش داد بزنم و گریه کنم!

منتشرشده در: on نوامبر 23, 2008 at 4:08 ب.ظ ۱ دیدگاه