اِند لِس…

اولین بار بود که تو کت و شلوار میدیدمت(به جز عکس پرسنلیت) و سرجمع سومین بار بود که اصلا میدیدمت. می خواستی بری عروسی، می دونم اومدنت مرامی بود، می فهمم این چیزارو…

اما چیزی که به خاطرش دارم اون روز رو یادآوری میکنم، حرفی بود که وقتِ خداحافظی بهم گفتی. نمی دونم خودت یادت هست یانه اما خب ما زنها یکی از خصوصیاتمون اینه که یه سری از حرفها رو دقیق تا آخرِ عمر یادمون می مونه.اون روز بهم گفتی که ما قبلا یه قالبی از عشق تو ذهنمون شکل گرفته بود، و تو همون گذشته به هر دلیلی اون قالب شکست. اما الان داره یه قالب جدید شکل میگیره….


چند جلسه از دیدارهامون گذشته بود نمیدونم اما یه روز دیگه یه حرف دیگه ای زدی.گفتی نمی دونم تو هر دفعه خوشکل تر میشی یا قیافه ات داره تو ذهنم جا میگیره و….

دوستت دارم و دانم که شدی محرم ِ رازم

اینکه با محرم ِ رازم شده ام دوست، سپاسم*…

* این شعر به جای تمام اشعار نغزی که می سُرایی  ;)

منتشرشده در: on ژانویه 17, 2009 at 8:30 ق.ظ ۱ دیدگاه

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://pilgrim001.wordpress.com/2009/01/17/134/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

یک نظر Leave a comment.

  1. با سلام. مطلب بسیار جالبیست.موفق باشید


Leave a Comment