ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن…
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد
روز از نوست و روزی از نو…
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://pilgrim001.wordpress.com/2008/08/02/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88/trackback/
