روز از نوست و روزی از نو…

ابر می گرید
باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر
:
-
آه
!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن

من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان

کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد

منتشرشده در: on آگوست 2, 2008 at 6:57 ق.ظ یک نظر بنویسید
Tags:

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://pilgrim001.wordpress.com/2008/08/02/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment