چی بگم؟
از دیروز غروبمون تو مترو که با هم حرف زدیم؟
اونا حرف نبودن،
کلمه نبودن…
شیرینی بودن، به شیرینی ِ همون نقل و عسلی که درست سه ماه پیش از دست ِ تو خوردم!
کلمه و حرف که نمیشه شیرین باشه؛ میشه؟
مگه اینکه تو بگیشون..
مگه اینکه از ذهن ِ تو تراوش کنه وبرای آروم کردن ِ من باشه،
مگه اینکه قرار باشه با منطقت، تمام ِ نا آرومی ِ منو آروم کنی…
یا با حضورت دلتنگی ِ منو به نابودی بکشونی…
یا با نگاهت؛ با خنده هات بهم زندگی ببخشی…
تو بی نظیری..
اینو واسه این می گم که هستی! تعارفی نیست…
دیروز غروبی تو مترو وقتی حرف می زدی، یاد ِ یکی از بدترین روزهای زندگیم افتادم!
روز ِ تولدم تو سال ِ 85…
اون روز هم مردی بهمنی، به خیال ِ خودش می خواست ذهن ِ نا آروم ِ منو با حرفاش آروم کنه؛ نمی تونست، فکر می کرد سکوت ِ من پشت ِ گوشی به این معنیه که داره منو متقاعد می کنه…
اما نمی دونست و نمی فهمید و هیچ وقت هم نفهمید این ور ِ خط، دارم هق هق می زنم چون نمی تونستم منطقشو قبول کنم…
نمی شد حسمو بیان کنم!
چه روز ِ بدی بود! یه گفتگوی تلفنی حدود ِ یک ساعت که من هم گوش می کردم و هم هق هق گریه می کردم…
اما دیروز…
راستشو بگم؟
جمعه شبی هم که تو ماشین داشتیم حرف میزدیم یه کم، فقط یه کم اون حس بهم دست داد، قبول دارم جای حرف زدن نبود…
اما دیروز چقد خوشحال شدم، چه شعف ِ عجیبی داشتم وقتی حرف می زدی و وسطش هی از یه کلمه هایی استفاده می کردی که من آروم شم!

دوستت دارم هم پیش ما کم می اورد وقتی همچین حسی به سراغم میاد…
باش تا باشم…






