حفاظت شده: به چشام خواب نمیاد…دل من تو رو می خواد

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


منتشرشده در: on می 23, 2009 at 3:55 ب.ظ برای نمایش دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

میخوام تا ابد با تو بمونم…

تن رود همهمه ی آب…

من پر از وسوسه ی خواب…

دارم آهنگشو گوش میدم و رفتم تو رویای گذشته هام که چقدر دوست داشتم این آهنگو باصدای بلند برای کسی که همیشه ی همیشه دوستش خواهم داشت بخونم…

واسه رویای رسیدن ، من ِ بی حوصله، بی تاب…

میون ِ باور و تردید…میون ِ عشق و معما…با تو هرنفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا

وای که وقتی می خندی خودمو غرق شادی می بینم و حس میکنم تمام دنیا به کامِ منه…

مثل خنده رولباتم مثل اشک رو گونه هاتم…تو رو می بوسم و انگار شاعرِ شعر ِ چشاتم…

دشت پونه های وحشی، رنگ التماس وخواهش…موج خاکستری باد، شعله ی گرم نوازش…

بیا گلواژه ی عشق ُ باتو هم صدا بخونم…

تو رو دوست دارم و ای کاش_ واسه همیشه ی نفسهام_ تا ابد با تو بمونم…love004

_______________________

پیوندمون مبارک و آسمونی و ابدی باشه زیر سایه ی مهربونی و لطف خدای عزیزمون

منتشرشده در: on می 2, 2009 at 10:16 ق.ظ یک نظر بنویسید

ای تو هوای هرنفس، عشقِ تو می ورزم و بس..

تو چی هستی که هر وقت به مهربونیت فکر میکنم دلم می لرزه؟

تو کی هستی که انقد محبت میکنی؟

تا کی میخوای این همه محبتِ یه طرفه رو ادامه بدی؟

تا کی شرمنده ی مهربونیات باشم؟

دلم آشوبه از این کارات…

کم آوردم پیشت…

نمی گم تمومش کن اما یه فرصتی بده یکیشو جبران کنم…

بهم یاد بده جبران کنم. آخه من حتی راهِ جبرانشو هم بلد نیستم…

؟؟؟؟

فقط اینکه به یادت باشم کافیه؟

اینکه هرکاری رو بایادت و به خاطرِ رضایتت شروع کنم؟           واسه شروعِ جبران کافیه؟

نه… بعید میدونم ! آخه من تا بخوام شروع کنم تو دوباره منو با مهربونیت شرمنده میکنی و من هنوز تو خم کوچه ی اولم که تو تمام شهر رو به عشق من گشتی…

از وقتی شنیدم که گفتی دلم فقط جای تو باشه خودت می دونی چی کشیدم! چه چیزایی رو به جای تو راه دادم به دلم. به جایی که فقط جای تو بود…

از وقتی شنیدم عاشقمی و من معشوقه ی توام  داغون شدم…

از وقتی فهمیدم “نَفَختُ فیه مِن روحی” یعنی تو یه کم از خودت رو تو وجودِ من گذاشتی، تازه رسیدم اولِ خط…

فهمیدم که چرا میگن “قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند”

مقایسه ی این روزهای سال جدید با روزهای مشابه تو سال گذشته مجبورم میکنه برم سجده…

یه سجده ی طولانی برای شکر…برای بیانِ شرمندگی بابت ِ اینکه اگه قبلا به خاطر سختیهام حرف نسنجیده زدم منو ببخشی خداجون…

سر به سجده می ذارم و از درون فریاد میکشم

خدای خوبم، خیلی خیلی شکرت، قدِ هفت تا آسمون شکر که گذاشتی تو مسیری باشم که بودنتو قبول کنم، که هم تو سختی ازت کمک بگیرم هم تو خوشی شکرت کنم…

“الحمد لله کما هو اهلُه”


منتشرشده در: on آوریل 8, 2009 at 7:18 ق.ظ ۱ دیدگاه

بهاران

عاشقا خیز کامد بهاران

شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر ،

که چگونه زمستان سرآمد ،

جنگل و کوه در رستخیز است ،

عالم از تیره رویی درآمد ،

چهره بگشاد و چون برق خندید .

توده ی برف بشکافت از هم .

چشمه ی کوچک از کوه جوشید .

گل به صحرا درآمد چو آتش .

منتشرشده در: on مارس 20, 2009 at 10:47 ق.ظ یک نظر بنویسید

امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه

فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. و معجزه‌اش‌ اين‌ نبود كه‌ ماه‌ را شكافت.

معجزه‌اش‌ اين‌ نبود كه‌ به‌ آسمان‌ رفت.

معجزه‌اش‌ اين‌ بود كه‌ از آسمان‌ به‌ زمين‌ برگشت. او كه‌ با معراجش‌ تا ته‌ ِته ِ‌ آسمان‌ رفته‌ بود مي‌توانست‌ برنگردد، مي‌توانست. اما برگشت.

باز هم‌ روي‌ همين‌ خاك‌ و باز هم‌ ميان‌ همين‌ مردم….
***
و زمين‌ هنوز به‌ عشق‌ گام‌هاي‌ اوست‌ كه‌ مي‌چرخد.
و بهار هنوز به‌ بوي‌ اوست‌ كه‌ سبز مي‌شود.
و خورشيد هنوز به‌ نور اوست‌ كه‌ مي‌تابد.
به‌ ياد آن‌ انسان، انساني‌ كه‌ فرشته‌ نبود و بال‌ هم‌ نداشت…

منتشرشده در: on فوریه 24, 2009 at 11:03 ق.ظ ۱ دیدگاه

تبریکی از جنسِ اِندلِس لاو…

شاید اینکه آدم بخواد خاص ترین و تاپ ترین حرفاشو نگه داره واسه روزِ تولدِ مهربون ترینش، کارِ خوبی باشه اما حساسیتِ آدم رو اونقدر بالا میبره که حس میکنه هیچ متن یا شعری وجود نداره که بتونه تاپ و خاص باشه…

واسه همینم مجبوری یه پست بری از حرفای خودت…

از حسِ خودت…

پس ،

به نام خدا

از اینکه به یاریِ خدای بزرگم  از امسال، سالِ هزار و سیصد و هشتاد و هفتِ شمسی (که اتفاقا سال کبیسه هم هست!!) باید همیشه همچین روزی رو، یعنی هجدهم بهمن ماه رو به عنوانِ روزِ تولدِ مهربون ترینم یعنی تو، جشن بگیرم و خوشحال باشم و کادو بدم و تو ناز کنی و بگی نمی خوای و کیک بخوریم و سورپریزت کنم و خلاصه کاری کنم که برات یه روز خاصی باشه(جوری که سعی کنی تولدم خیلی خیلی بیشتر تلافی کنی) ، خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم. و فعلا دورادور از مامان و بابا تشکر می کنم که امانت داری کردن این بیست و شش سال…

از صمیمِ قلبم(اون تهِ ته) تولدت رو برای ششصدمین بار تبریک میگم و امیدوارم یه روزی هفتاد سالگیتو باهم جشن بگیریم…خودمون دوتایی… از فلاسفه ی بزرگ کانت و دکارت و تمامِ خاطراتِ جوونیمون باهم بگیم و بخندیم و کیک بخوریم(البته اگه مرض قند نداشتیم!!)

عزیزِ  جان(تیریپ صالح اعلایی ) ممنونم بابتِ تک تکِ بوسه هایی که با اون دستای مهربونت با گوشیی کا هفتصدوافغانت برام می فرستی… خداکنه زودتر فرجی بشه دیگه مجبور نباشی تو پیامک این کارو بکنی!! “آمین”

مرسی از اینکه تقریبا همیشه یه ربع(یا بیشتر) دیرتر میرسی سرِ قرارامون.چون باعث میشه منتظر بمونم و این انتظار باعث میشه وجودت برام شیرینتر جلوه کنه. اما وقتی رفتیم سرِ خونه زندگیمون(ایشالله) دیر بیای متاسفانه میگم برو همونجایی که بودی…شرمنده عزیزم…

سعیدِ من! الهی قربونِ اون چشمات بشم،اگه یه بار دیگه وقتی دارم با تمامِ هیجانی که دارم یه چیزی رو تعریف میکنم، بپری وسطِ حرفم و بگی “زودتر بقیشو بگو وحیده! تو هم عینِ مامانِ من دوساعت آسمون ریسمون میبافی به هم” میشه دفعه ی سوم!! نکن این کارو! صبر کن عزیزم… بذار حرفم تموم بشه… ذوقم رو کور کنی اون وقت این وحیده ی پرهیجان و پرحرف، حرفاشو بره به کی بگه آخه؟ عزیزم یه کم باید صبورتر باشی…ناسلامتی میخوای پدر بشی تو…

عزیزِ دلم، الهی درد و بلات بخوره تو سرِ دشمنات، الهی یه تارِ مو از سرت کم نشه، الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده خیلی دوستت دارم اما این متن اگه همین جوری ادامه پیدا کنه کار به دعوا می کشه!! D:

صمیمانه ترین تبریکاتِ منو بپذیر با یه دنیا مهربونی و عشق و اینا…


“مطابق با ساعتی که گفتی به دنیا اومدی این پست به روز شده ها”

منتشرشده در: on فوریه 6, 2009 at 4:30 ق.ظ (3) دیدگاه

با گلرخی به بستان گفتم پس از چمیدن
هنگام چیست گفتا با بوسه غنچه چیدن
گفتم که در لب تو جان منست گفتا
شیرین رسی به کامی با جان به لب رسیدن
گفتم که چیست رویت در شام زلف گفتا
مهتاب پشت ابرست در حالت دمیدن
گفتم ستاره ها چیست بر سقف آسمان گفت
اشکی بود به مژگان در لحظه ی چکیدن
خوش دولتیست با دوست در پای گل نشستن
وانگه حدیث دل از دلبران شنیدن
گاهی به روی ماهی با بوسه گل نشاندن
گه پا به پای یاری بر هر چمن چمیدن
که تابه شب چه زیباست با آفتابرویی
در زیر چتر گل ها بر سبزه آرمیدن
هر لحظه آن دلارام در کار دلرباییست
دلداده را نشاید دست از طلب کشیدن
آهووشا غزالا ما مست آن نگاهیم
چون آهوان خطا بود از عاشقان رمیدن
پروانه شو به هر باغ تا عطر گل بنوشی
ذوقی ندارد ای دل در پیله ها تنیدن
گیتی به کس نپاید وز او وفا نشاید
زین سنگدل همان به روزی طمع بریدن
حکم غزلسرایی بر نام ماست امروز
بر گو به هر که دارد شوق غزل شنیدن

منتشرشده در: on فوریه 1, 2009 at 2:05 ب.ظ یک نظر بنویسید
Tags:

!!به اندازه ی خودم!!

شاید هیچ کس تو دنیا به اندازه ی من ارزشِ این وقتها و فرصت ها رو ندونه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من قدرِ این دوستی ها و رفاقت ها رو ندونه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من لذتِ بودن ها رو نفهمه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من به عرضِ زندگی فکر نکنه…

شاید هیچ کس به اندازه ی من از نورِ خورشید لذت نبره و هر روز به عشقِ دیدنش از خواب بیدار نشه…

آره… هیچ کس به اندازه ی من طعمِ شیرینِ زندگی رو نمی چشه!

چون هیچ کس به اندازه ی من تنها نبوده…

هیچ کس به اندازه ی من طعمِ نبودن ها رو نچشیده…

هیچ کس به اندازه ی من دلش واسه خورشید تنگ نشده…

هیچ وقت دلم نخواسته جای کسی رو بگیرم… واسه همینم می گم که هیچ کس به اندازه ی من این چیزا رو حس نمی کنه…

عشقِ من…

وقتی حرف می زنی هم گوش می دم هم می بینمت هم باهات حرف میزنم…

منتشرشده در: on ژانویه 27, 2009 at 2:59 ب.ظ یک نظر بنویسید

اِند لِس…

اولین بار بود که تو کت و شلوار میدیدمت(به جز عکس پرسنلیت) و سرجمع سومین بار بود که اصلا میدیدمت. می خواستی بری عروسی، می دونم اومدنت مرامی بود، می فهمم این چیزارو…

اما چیزی که به خاطرش دارم اون روز رو یادآوری میکنم، حرفی بود که وقتِ خداحافظی بهم گفتی. نمی دونم خودت یادت هست یانه اما خب ما زنها یکی از خصوصیاتمون اینه که یه سری از حرفها رو دقیق تا آخرِ عمر یادمون می مونه.اون روز بهم گفتی که ما قبلا یه قالبی از عشق تو ذهنمون شکل گرفته بود، و تو همون گذشته به هر دلیلی اون قالب شکست. اما الان داره یه قالب جدید شکل میگیره….


چند جلسه از دیدارهامون گذشته بود نمیدونم اما یه روز دیگه یه حرف دیگه ای زدی.گفتی نمی دونم تو هر دفعه خوشکل تر میشی یا قیافه ات داره تو ذهنم جا میگیره و….

دوستت دارم و دانم که شدی محرم ِ رازم

اینکه با محرم ِ رازم شده ام دوست، سپاسم*…

* این شعر به جای تمام اشعار نغزی که می سُرایی  ;)

منتشرشده در: on ژانویه 17, 2009 at 8:30 ق.ظ ۱ دیدگاه

اگر با من نبودش هیچ میلی…

توی فیلمِِ دلشکسته اولاش که “امیرعلی” به شدت از “نفس” متنفر بود و تمام تلاششو می کرد که  باهاش  تو دانشگاه برخوردی نداشته باشه،و تو خونه مدام به مادرش از این وضعیت گله می کرد، مادرش به این وضعیت می خندید و وقتی امیرعلی دلیل خنده رو می پرسید، مادرش می گفت: بعدا بهت می گم

نمی دونم شما تاحالا این جمله رو قبلا هم جایی شنیدین یانه. اما من خوب یادمه وقتایی که این جمله رو شنیدم.چون چندماهی بیشتر نگذشته از اون روزا..روزایی که دربه در به دنبال یه جواب از خدا بودم. اینکه “چرا؟” چرا این اتفاق ها داره می افته و اینکه کجای کارم اشتباه بوده؟ روزایی که باحسرت به گذشته ام فکر میکردم و گمانم به این بود که از غصه دق خواهم کرد…همون روزا بود که خدا فقط در جوابِ بی طاقتی هایِ من می خندید و می گفت بعدا بهت می گم!! من صداشو می شنیدم.میدونستم باید صبر کرد.میدونستم یه روزی میرسه که می فهمم دلیلِ این همه سختی کشیدن چیه….


آخرِ فیلم مامانِ امیر علی بهش گفت: “اگر با من نبودش هیچ میلی    چرا ظرفِ مرا بشکست لیلی


________________

خدای خوبم.مهربون تر از مهربونترینم یه گوشه ی چشمی به این قلبِ من بکن…نوکرتم!

منتشرشده در: on دسامبر 31, 2008 at 9:04 ق.ظ (3) دیدگاه